spdr

Archive for 2009|Yearly archive page

…..

In Uncategorized on February 12, 2009 at 8:05 pm

وصل

آن تیره مردمکها ، آه

آن صوفیان ِ ساده ی خلوت نشین ِ من

در جذبه ی سماع دو چشمانش

از هوش رفته بودند

دیدم که بر سراسر من موج می زند

چون هُرم سرخگونه ی آتش

چون انعکاس آب

چون ابری از تشنج بارانها

چون آسمانی از نفس فصل های گرم

تا بی نهایت

تا آن سوی حیات

گسترده بود او

دیدم که در وزیدن ِ دستانش

جسمیت وجودم

تحلیل می رود

دیدم که قلب او

با آن طنین ساحر سرگردان

پیچیده در تمامی قلب من

ساعت پرید

پرده به همراه باد رفت

او را فشرده بودم

در هاله ی حریق

می خواستم بگویم

اما شگفت را

انبوده سایه گستر مژگانش

چون ریشه های پرده ی ابریشم

جاری شدند از بُن ِ تاریکی

در امتداد ِ آن کشاله ی طولانی ِ طلب

و آن تشنج ، آن تشنج ِ مرگ آلود

تا انتهای گمشده ی من

دیدم که می رَهَم

دیدم که می رَهَم

دیدم که پوست ِ تنم از انبساط ِ عشق ترک می خورد

دیدم که حجم ِ آتشینم آهسته آب شد

و ریخت ، ریخت ، ریخت

در ماه ، ماه ِ به گودی نشسته ، ماه ِ منقلب ِ تار

در یکدیگر گریسته بودیم

در یکدیگر تمام ِ لحظه ی بی اعتبار ِ وحدت را

دیوانه وار گریسته بودیم

فروغ فرخزاد

….

In Uncategorized on February 12, 2009 at 7:43 pm

این آخری ها دارم کم می آورم به همه چیز. این آخری ها. این روزها که من دارم بزرگ می شوم. وَ باید بلد تر می شدم وَ باید قوی تر می شدم ، وَ باید سفت تر می شدم . این آخری ها اما دارم کم می آورم به همه چیز. وَ همه چیز مثل ریاضی عجیب و سخت و هزار راه حله شده برایم وَ نمی رود توی مُخم وَ من وَجد ِ زود “چهار” گفتن به “دو دو تا؟” را حسابی از یاد برده ام. وَ دیگر حاضر جوابی بلد نیستم وَ زود بودن وَ تند تندی وَ سفیدی وَ حس ِ خوب ِ پاسخ گفتن به سوال ِ سخت را، دیگر، بلد نیستم . نه کسی جایزه می دهد نه بچه هایی هستند که به شوق دست زدنشان دلم بخواهد انشا بخوانم. می دانی، همه چیز به طرز ِ غریبی سنگین شده. مثل ِ یک آدم ِ چاق که زور ِ دویدن ندارد وُ همیشه می بازد، مثل این شده همه چیز

In Uncategorized on February 8, 2009 at 7:46 pm

به پایان نخواهد رسید این راه که می روم
می روم و می اندیشم
یا فقط در اندیشه ام است که راه می روم
خودم را بین راه یا اندیشه ای جا گذاشته ام
به پایان نخواهد رسید این اندیشه
به پایان نخواهد رسید این راه بر خودم
و این اندیشه که در آن راه می روم

بیژن جلالی

..

In Uncategorized on February 3, 2009 at 9:19 pm

من دلم می خواهد به لب های مامان ماتیک ِ قرمز ِ پُر رنگ بمالم وَ  دور چشمهایش را سیاه کنم  وَ موهایش را جمع کنم بالا برایش. چون من فکر می کنم  مامان یادش رفته یک زن است وَ باید برای بابا قشنگ باشد.مامان یادش رفته زندگی چیزی بیشتر از من  خواهرم  خواهر ِ دیگرم وَ برادرم است. مامان عاشقی های خودش با بابا را یادش رفته. وَ به خاطر همین است که دلواپسی هایش به من زیاد شده. من باید چیزهایی را یاد ِ مامان بیاورم. باید آلبوم ِ آن روزهایش را از کمد در بیاورم وَ بگذارم دم ِ دستش. وَ تلویزیون را خاموش کنم تا این همه اخبار گوش نکند وَ عینکش را قایم کنم تا صفحه ی حوادث روزنامه ها را هم  نخواند.مامان یک چیزهای مهمی را یادش رفته.من باید یادش بیاورم.باید

.

In Uncategorized on January 29, 2009 at 11:39 am

من اصلا از این ورد پرس خوشم نمی آید و بلد هم هیچ نیستم بنویسم تویش . اصلا چرا باید دل خواستن برای داشتن یک وبلاگ این همه دردسر داشته باشد ؟ زندگی زشت ترین است وقتی دوست داشتنی ها هم بشوند سخت . اصلا نمی خواهم .کاغذ های سپید همیشه به من مشتاقند . می توانی یک روز از من بخواهی که دفترم را به تو قرض بدهم .  اگر هم دفترم را به تو قرض ندادم می توانی دنبالم کنی و از دستم بقاپی ش. من از چیزهای خیالی نامریی که نمی توانم لمس شان کنم بدم می آید .بدم می آید . بدم می آید

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.